، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک

انچه گذشت

1393/6/18 14:14
نویسنده : مامان گلی
256 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل پسر مامان.

باید ببخشی که اینقدر دیر اومدم.اخه حال مامانی خیلی روبراه نبود.باید از بابایی تشکر کنیم که وبتو اپ میکرد.

حالا مامانی اومده از خاطرات این چند مدت بگه.

 

 

سلام گل پسر مامان.

باید ببخشی که اینقدر دیر اومدم.اخه حال مامانی خیلی روبراه نبود.باید از بابایی تشکر کنیم که وبتو اپ میکرد.

حالا مامانی اومده از خاطرات این چند مدت بگه.

روز نهم تولدت از مرکز بهداشت تماس گرفتن گفتن جواب از تیروئدت یکم بالاست برای همین شمارو دوباره باید ببریم برای تکرار ازمایش.از اونجایی که مرخصی بابا جونی تمام شده بود شما با مامان جونی و باباجونی رفتی مرکز بهداشت.

روز دهم تولدت مامان جونی شمارو برد حمام .اولین حمام زندگیت.قربونت برم تو حمام اصلا گریه نکردی.فقط موقع لباس پوشیدن گریه کردی.بعدشم که یک خواب راحت.

روز یازدهم یابه عبارتی شب دوازدهم مامان جونی شمارو قنداق کرد ولی شما اینقدر گریه کردی که مجبور شدیم شمارو باز کنیم همون موقع بود که دیدیم ناف قشنگت افتاده.همون خوشحال شدیم.بغل

روز 16 تولدت برای چکاپ ماهانه رفتیم مرکز بهداشت.شمارو وزن کردن 4.5 کیلو شده بودی.قربونت برم .همه چیز خوب بود .ولی بازم جواب از تیروئدت بالا بود.خیلی نگران شدم ولی خانم دکتر گفت جای نگرانی نیست یک معرفینامه داد که بریم پیش دکتر متخصص.بعدازظهر به همراه بابایی رفتیم پیش دکتر. شمارو وزن کرد و گفت چون وزنگیریت خوب بوده جای نگرانی نیست و برای اطمینان برایت ازمایش نوشت ما هم رفتیم ازمایشگاه .قربونت برم موقع خون گرفتن اینقدر  گریه کردی که دل مامانی برات خون شد.ولی سلامتی شما مهم تر بود و باید دوتاییمون تحمل میکردیم.روز بعد بابایی جواب ازو به دکتر نشون داده بود و دکتر گفته بود هیچ مشکلی نیست.ومن و بابایی هزار مرتبه خدارو شکر کردیم که شما سلامتی.

منو بابایی تصمیم گرفتیم هنوز که شما کوچولویی ختنه بشی.برای همین روز 19 به همراه باباجونی و مامان جونی و بابایی ومن رفتیم به سوی مرد شدن شما.محبت

البته من نرفتم تو اتاق دکتر.اونجا زیاد گریه نکردی ولی شب خیلی اذیت شدی.مامان فدات بشه.پسرم مرد شدنت مبارک

یکشنبه این هفته باباجون مهربون رفت ماموریت و مارو تنها گذاشت.دل من که براش خیلی تنگ شده اخه ما تا حالاخیلی کم از هم دور بودیم.مطمئنم دل شما هم برای بابایی تنگه.دل باباییم همینطور .قبل از رفتنش نشسته بود به شما نگاه میکرد و با شما حرف میزد گل پسری.

از اونجایی که دکتر گفته بود اگه بعد از هفت روز حلقه نیافتاد ببریمت تا خودش جدا کنه . و چون دیروز از صبح خیلی گریه میکردی با بابا جون و مامان جون رفتیم دکتر و ایشون حلقه رو برداشتن .تو اتاق خیلی گریه کردی و بعدش راحت شدی و شب اراوم خوابیدی.آرام

این بود اتفاقات این چند مدت.

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان عاطی(مرجان)
19 شهریور 93 17:04
ستاره جونم سلام قدمچنو رسیده مبارک'پس بالاخره روز موعود اومد و گل پسرت اومد تو بغل مامانش چه پسر ناز و قشنگیه'خدا حفظش کنه انشاله جمع سه نفرتون همیشه شاد و خندون باشه منم با اجازت لینکت میکنم'خوشحال میشم به وب متین سر بزنی
مامان گلی
پاسخ
مرسی مرجان جون.شما لطف داری.خدا متین خان شمارو هم براتون حفظ کنه. باعث افتخارم که لینکم کنی.