، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک

سه ماهگی

1393/9/10 13:13
نویسنده : مامان گلی
338 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام گل مامان .باید ببخشی که وبتو این قدر دیر آپ میکنم.

خوب بریم سراغ ماجراهای این چند وقت.

امسال اولین محرمیه که شما بین ما هستی.روز 6 محرم به همراه مامان جون و عمه جون فاطمه و مهدیه گل رفتیم همایش شیرخواران حسینی.خیلی شلوغ بود سالن.اول که شما خواب بودی  ولی وقتی که بیدار شدی شروع به گریه کردی .شیرم نمیخوردی اخه اونجا هوا خیلی گرم بود شما هم همیشه تو گرما و سروصدای زیاد کلافه میشی.برای همین تا پایان مراسم نتونستیم بمونیم و بابایی اومد دنبالمون.تو ماشین دیگه حالت خوب بود و اروم شدی.

روز عاشورا به همراه بابایی رفتیم تو خیابون و شما با ذوق و شوق به دسته های عزاداری نگاه میکردی و اصلا از صدای  طبل نترسیدی.

پایان سه ماهگی برای چکاپ رفتیم پیش اقای دکتر شیخانی . و ایشون  شما رو معاینه کردن و گفتن همه چی خوبه .وزنت 7.600 بود. البته برای خس خس سینت دارو دادن و گفتن این صدا موقع تنفس طبیعیه و جای نگرانی نیست. و به مرور خوب میشه.

روز یکشنبه 2/9 بابایی به مدت 12 روز رفت بوشهر ماموریت.تو این مدتی که نیست  واقعا دل دوتامون براش تنگ شده.چند روز اول خوب بود ولی شب جمعه شما اصلا نتونستی بخوابی و همش گریه میکردی چون دچار قلونج شدید شده بودی. روز جمعه هم به همین منوال گذشت اینقدر گریه کردی که دل همه برات کباب شد مثل ادم بزرگا از چشمات اشک میومد.تا این که بالاخره تونستی پی پی کنی و یکم اروم شدی. صبح شنبه دوباره اوضاع همین جوری بود و مشکل جدید، شیر نخوردن شما بود که اصلا سینه رو نمیگرفتی.برای همین بعدازظهر به همراه باباجون  و مامان جون رفتیم دکتر. دکتر شما رو معاینه کرد و گفت هیچ مشکلی نیست ولی چون شما شیر نمی خوری باید برای نظر دقیق تر بریم سونوی شکمی. نمیدونی چه حالی داشتم از اونجایی بابایی هم نبود واقعا احساس تنهایی می کردم .برای همین تو سونوگرافی تا موقعی که نوبتمون بشه همش گریه میکردم.مامان جون میگفت بچه همینه باید قوی باشی یک روز خوبه یک روز مریض.ولی واقعا نمیتونستم خودمو کنترل کنم. تا این که رفتیم داخل این قدر موقع سونو گریه کردی که نگو.بعد از سونو آ قای دکتر گفت  هیچ مشکلی نیست و فقط نفخ زیاد دیده میشه.خدارو شکر کردم و جوابو بردیم پیش دکتر. و ایشون براتون دارو نوشت.خدارو شکر تو ماشین بالاخره  شیر خوردی و خوابیدی.روز بعد کمی بد شیر میخوردی و این منو خیلی نگران کرد تا این که زن دایی سمیه اومد و شما رو شیر داد.بعد از اون عمو محمد اومد براتون تخم مرغ شکست  واز اون به بعد شما شیر خوردی و دل مامانو شاد کردی.

دلت برای بابایی خیلی تنگ شده برای همین ناقلا همش ناز میکنی دیروز اینقدر گریه میکردی تا صدای ضبط شده بابایی رو برات گذاشتم ساکت شدی و گوش میکردی و میخندیدی.

انشا...بابایی سالم و سلامت برگرده  که واقعا خیلی دلم براش تنگ شده چون اولین بار این قدر طولانی از هم دور بودیم.

 

عکسای پسر گلم.

شکلک های محدثه

 

 

 

 

 

عکس با خانواده باب اسفنجیخندونک

 

 

جدیدا یاد گرفتی اجسامو با دستای کوچولوت بگیری.اینم جغجغه که با دستات میگیری

 

 

 

 

 

تلاش برای غلت زدن

 

پسندها (2)

نظرات (2)

مامان ماریا
16 آذر 93 20:56
واس ستاره این پسرت چه جیگری شده واسه خودش.ماشالله هزارماشالله .خدا بهت ببخشه.هزار تا بوسش کن
مامان گلی
پاسخ
مرسی ماریا جونم.چشم .شما هم ستیا خانم رو از طرف من ببوس.
سمیه مامان امیرطاها
3 دی 93 14:13
وای خدا انگار دیروز بود اومدی تو اتاق مامانای باردار الان پسرت ماشالاه 4 ماهشه خدا حفش کنه عکس با لباس پوماشو خیلی دوست میدارم
مامان گلی
پاسخ
اره سمیه جون.خیلی زود گذشت.با اون هم مشکل که من داشتم خدارو شکر میکنم که یک گل پسر ناز و سالم بهم داده.بچه ها زود بزرگ میشم . موقعی که این لباسو خریدم دلم می خواست زودتر تو تنش ببینم.