شش ماهگی مبارک
شش ماهگی مبارک
وزن :9 کیلو
قد :67
عزیزترینم شش ماه از روزی که تو به زندیگیمون روح تازه دادی میگذره.تو این شش ماه تازه فهمیدم پدر و مادرمون چقدر برای ما زحمت کشیدن.تازه معنی این که میگن بزار مادر بشی میفهمی که چقدر بچه عزیزه رو میفهمم.
خوشکلم روزایی که میام اداره واقعا دوری از تو برام سخته.همش تو فکر تو هستم.وقتی هم که میام تا منمو میبینی کلی ذوق میکنی و دستاتو میگیری بالا تا بغلت کنم بعدش مثل بچه پیشیا خودتو تو بغلم قایم میکنی.
مامانی بعد سالها بالاخره تصمیم گرفت به خاطر اسایش شما برم گواهینامو بگیرم.برای همین وقتم یکم پر شده.بعدازظهرا باید برم آموزش.و شما پیش مامان جونی باشی.
خیلی شیطون شدی.همش دوست داری باهات بازی کنم.معنی دالی رو میدونم و منتظری که باهات دالی کنیم وشما هم غش غش بخندی.
بازی با انگشتاتو خیلی دوست داری .دستاتو میگیری بالا و انگشتاتو میشمری.وقتی هم که من با انگشتام برات از یک تا پنج میشمارم کلی ذوق میکنی و با دقت توجه میکنی.اخه شما خیلی باهوشی.
جدیدا انگشت پاتو میخوری.وقتی هم که کفش پات میکنم همش خم میشی و پاتو میگیری.
برای زدن واکسن شش ماهگیت با بابایی رفتیم مرکز بهداشت.اولش که خیلی پسر اقایی بودی .ولی وقتی واکسنتو زدن شروع کردی به گریه.بگردم مامانی هر دوتا پاتو واکسن زدن.ولی بابا در حینی که شما گریه میکردی با شما بازی میکرد و شما با یک چشمت میخندیدی و بایک چشمت گریه میکردی.













شش ماهگی مبارک
