، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک

بیاموز

    فرزندم نوردیدگانم   بیاموز ....که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد. بیاموز که میتوانی تنها با بخشیدن به دیگران به آرامش روحی برسی بیاموز که نفرت ، آیینه دل را سیاه می کند همانطور که محبت به آن جلا می بخشد. بیاموز که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید ، پس دلیلی ندارد که بیندیشی که همه چیز را در یک روز به دست بیاوری بیاموز که زندگی را از طبیعت یاد بگیری چون بید متواضع باشی چون سرو راست قامت چون صنوبر صبور چون بلوط مقاوم چون رود روان ...
5 بهمن 1393

پنج ماهگیت مبارک

پسر گلم پنج ماهگیت مبارک این پنج ماه خیلی زود گذشت.هنوزم گاهی اوقات باورم نمیشه که مادر شدم. روز به روز شیرین تر و دوست داشتنی تر میشی. با مشورت با دکترت تصمیم گرفتم کم کم غذا دادن به شما گل پسرمو شروع کنم.اول از فرنی با ارد برنج شروع کردم.دوست داری.بعدم سوپ.ولی سوپو بیشتر تر دوست میداری. موقعی که سفره پهن میشه سر از پا نمیشناسی اینقدر سرو صدا میکنی که نگو و نپرس. دالت میخواد تند تند بهت غذا بدم.شکموی مامان در تاریخ 20 دی ساعت 11 شب اولین غلتو زدی.مامانی که کلی ذوق کرده بود. بدو بدو رفتم بابایی رو از خواب بیدار کردم تا این صحنه رو ببینه.طفلی کلی ترسیده بود .فکر کرده بود اتفاقی افتاده .اونم وقتی صحنه رو دید کلی ذوق کر...
5 بهمن 1393

مادر..........

  مادر یعنی زندگی  مادر یعنی عشق  مادر یعنی مهر  مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت ، اشک میریزه  با خنده هات می خنده  مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر... لبخندت ، زندگی میکنه  مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت  و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم... مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو  میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی  مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صبح  بالا سرت می شینه و ن...
5 بهمن 1393

بدون عنوان

گفت : من مادرت هستم که بهشت در دستان من بود ! گفتم : پس چرا الان زیرپای توست ؟ گفت : آن را زمین گذاشتم … تا تو را در آغوش بگیرم … !   ...
5 بهمن 1393

بدون عنوان

مادر شدن ، عبوراز سخت ترین امتحان خداوند برای من بود.تواین مسیر گاهی ناشکری کردم وهر از گاه شکری.   خداوند ، کمکم کن که درادامه مسیر سربلند باشم.هم پیش تو وهم پیش زیباترین هدیه ای که به من بخشیدی.   ...
5 بهمن 1393

مادرانه

مادرم ميگفت تا مادر نشوی حس آن را نداني اي فرزندم و چه كودكانه پرسيدم من : كه چرا بهشت زير پاي توست؟ ياد دارم كه چقدر او خنديد سپس او گفت: بهشت هديه اي بود از خدا بر من وقتی تو را در دل داشتم بهشت در دستانم بود و تو در جانم و روزی که تو چشم به جهان گشودی بهشت را با تمام بزرگی بر زمین نهادم و تو را عاشقانه در آغوش کشیدم فرزندم آری برای همین است که می گویند بهشت زیر پای مادران است...   پسرم،نازم،امیدم برای زندگی با اومدن تو ،زندگیم یک رنگ بوی دیگه گرفت.وقتی با اون چشمای نازنینت به من نگاه میکنی خستگی از تنم بیرون میره.شاید نتونم اون طور که شایسته شما پسر نازم باشه ازت مراقبت کنم ولی تمام تلاشمو  میکنم .وقتی فکر ...
25 آذر 1393

سه ماهگی

  سلام گل مامان .باید ببخشی که وبتو این قدر دیر آپ میکنم. خوب بریم سراغ ماجراهای این چند وقت. امسال اولین محرمیه که شما بین ما هستی.روز 6 محرم به همراه مامان جون و عمه جون فاطمه و مهدیه گل رفتیم همایش شیرخواران حسینی.خیلی شلوغ بود سالن.اول که شما خواب بودی  ولی وقتی که بیدار شدی شروع به گریه کردی .شیرم نمیخوردی اخه اونجا هوا خیلی گرم بود شما هم همیشه تو گرما و سروصدای زیاد کلافه میشی.برای همین تا پایان مراسم نتونستیم بمونیم و بابایی اومد دنبالمون.تو ماشین دیگه حالت خوب بود و اروم شدی. روز عاشورا به همراه بابایی رفتیم تو خیابون و شما با ذوق و شوق به دسته های عزاداری نگاه میکردی و اصلا از صدای  طبل نترسید...
10 آذر 1393

به یاد علی اصغر .....باب الحوائج است این شیرخوار

                یکی از عجایب عرصه کربلا رفتاری است که در مورد مولای شیرخوار ما دیده می شود : علی اصغر یا عبدالله الرضیع ، حیفم آمد این دونکته را تقدیم نکنم و التماس دعا نداشته باشم. چه پیامک پرمحتوایی این روزها منتشر شده است: تاحالا دیدی وقتی انگشت رو میذاری کف دست نوزاد چه جوری محکم انگشت رو می گیره؟ الهی ششماهه ی اباعبدالله همونجوری دستت رو بگیره.... من هم می گویم : تاحالا دیدین وقتی انگشتتونو میذارین کف دست نوزاد چه جوری محکم انگشتتونو می گیره؟ الهی ششماهه ی اباعبدالله همونجوری دستتونو بگیره.... السلام على عبد الله بن الحسین الطفل الرضیع، المرمی الصریع، المتشحط دما، المص...
3 آبان 1393

اولین سفر و پایان دوماهگی

سلام به گل پسر نازم. میخوام امروز از اولین مسافرتت بگم. رفتن به پابوس اقا امام رضا.همیشه دوست داشتم اولین جایی که میری سفر پابوس اقا باشه .اخه شما از برکت وجود اقا پیش مایی.برای همین به محض ورود به مشهد به همراه بابا جون و مامان جون و بابایی رفتیم خدمت اقا .البته چون هوا اون چند روز خیلی سرد بود مجبور شدم لباس گرم تنت کنم و شما هم کلی گریه کردی اخه لباس گرم دوست نداری به خصوص کلاه.از بس گریه کردی وقتی رفتیم داخل حرم شما خواب بودی.باباجون شما رو برد پشت پنجره فولاد و تبرکت کرد اخه جای ضریح خیلی شلوغ بود.بعد با ماماجون رفتیم قسمت زنانه.اونجا بود که بیدار شدیو شروع کردی به گریه .البته فکر کنم داشتی به اقا سلام میکردی .وقتی بغلت کردمو رفتیم ر...
3 آبان 1393

چهل روزگیت مبارک گلم

سلام گل پسرم.باید ببخشی که دیر دیر  وبتو اپدیت میکنم.اخه کارای شما تو الویته. روز چهلم برای چکاپ رفتیم مرکز بهداشت. وزنت 5.800 قدت 60 مامان فدای قد بلندت بشه البته شبش رفتیم پیش دکتر خودت برای نافت.اخه نافت بالا اومده. اقای دکتر نافتو نگاه کرد و گفت فتق ناف گرفتی البته گفت چیزه مهمی نیست و جای نگرانی نیست.فقط باید نافتو ببندیم.به مرور زمان خوب میشه.کلی همه جای بدنتو نگاه کرد و معاینت کرد ولی شما از تو خواب ناز بلند نشدی که نشدی. حالا از کارایی که جدیدا انجام میدی بگم: اول از همه خنده های نارت که کل خستگی مامان از تنش در میره.مامان قربون پسر گلیش بشه. دوم مسئله مدفوع کردنته که خیلی اذیت میشه. البته خودش مثل ...
5 مهر 1393