، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک

بدون عنوان

مادر شدن ، عبوراز سخت ترین امتحان خداوند برای من بود.تواین مسیر گاهی ناشکری کردم وهر از گاه شکری.   خداوند ، کمکم کن که درادامه مسیر سربلند باشم.هم پیش تو وهم پیش زیباترین هدیه ای که به من بخشیدی.   ...
5 بهمن 1393

مادرانه

مادرم ميگفت تا مادر نشوی حس آن را نداني اي فرزندم و چه كودكانه پرسيدم من : كه چرا بهشت زير پاي توست؟ ياد دارم كه چقدر او خنديد سپس او گفت: بهشت هديه اي بود از خدا بر من وقتی تو را در دل داشتم بهشت در دستانم بود و تو در جانم و روزی که تو چشم به جهان گشودی بهشت را با تمام بزرگی بر زمین نهادم و تو را عاشقانه در آغوش کشیدم فرزندم آری برای همین است که می گویند بهشت زیر پای مادران است...   پسرم،نازم،امیدم برای زندگی با اومدن تو ،زندگیم یک رنگ بوی دیگه گرفت.وقتی با اون چشمای نازنینت به من نگاه میکنی خستگی از تنم بیرون میره.شاید نتونم اون طور که شایسته شما پسر نازم باشه ازت مراقبت کنم ولی تمام تلاشمو  میکنم .وقتی فکر ...
25 آذر 1393

سه ماهگی

  سلام گل مامان .باید ببخشی که وبتو این قدر دیر آپ میکنم. خوب بریم سراغ ماجراهای این چند وقت. امسال اولین محرمیه که شما بین ما هستی.روز 6 محرم به همراه مامان جون و عمه جون فاطمه و مهدیه گل رفتیم همایش شیرخواران حسینی.خیلی شلوغ بود سالن.اول که شما خواب بودی  ولی وقتی که بیدار شدی شروع به گریه کردی .شیرم نمیخوردی اخه اونجا هوا خیلی گرم بود شما هم همیشه تو گرما و سروصدای زیاد کلافه میشی.برای همین تا پایان مراسم نتونستیم بمونیم و بابایی اومد دنبالمون.تو ماشین دیگه حالت خوب بود و اروم شدی. روز عاشورا به همراه بابایی رفتیم تو خیابون و شما با ذوق و شوق به دسته های عزاداری نگاه میکردی و اصلا از صدای  طبل نترسید...
10 آذر 1393

اولین سفر و پایان دوماهگی

سلام به گل پسر نازم. میخوام امروز از اولین مسافرتت بگم. رفتن به پابوس اقا امام رضا.همیشه دوست داشتم اولین جایی که میری سفر پابوس اقا باشه .اخه شما از برکت وجود اقا پیش مایی.برای همین به محض ورود به مشهد به همراه بابا جون و مامان جون و بابایی رفتیم خدمت اقا .البته چون هوا اون چند روز خیلی سرد بود مجبور شدم لباس گرم تنت کنم و شما هم کلی گریه کردی اخه لباس گرم دوست نداری به خصوص کلاه.از بس گریه کردی وقتی رفتیم داخل حرم شما خواب بودی.باباجون شما رو برد پشت پنجره فولاد و تبرکت کرد اخه جای ضریح خیلی شلوغ بود.بعد با ماماجون رفتیم قسمت زنانه.اونجا بود که بیدار شدیو شروع کردی به گریه .البته فکر کنم داشتی به اقا سلام میکردی .وقتی بغلت کردمو رفتیم ر...
3 آبان 1393

چهل روزگیت مبارک گلم

سلام گل پسرم.باید ببخشی که دیر دیر  وبتو اپدیت میکنم.اخه کارای شما تو الویته. روز چهلم برای چکاپ رفتیم مرکز بهداشت. وزنت 5.800 قدت 60 مامان فدای قد بلندت بشه البته شبش رفتیم پیش دکتر خودت برای نافت.اخه نافت بالا اومده. اقای دکتر نافتو نگاه کرد و گفت فتق ناف گرفتی البته گفت چیزه مهمی نیست و جای نگرانی نیست.فقط باید نافتو ببندیم.به مرور زمان خوب میشه.کلی همه جای بدنتو نگاه کرد و معاینت کرد ولی شما از تو خواب ناز بلند نشدی که نشدی. حالا از کارایی که جدیدا انجام میدی بگم: اول از همه خنده های نارت که کل خستگی مامان از تنش در میره.مامان قربون پسر گلیش بشه. دوم مسئله مدفوع کردنته که خیلی اذیت میشه. البته خودش مثل ...
5 مهر 1393

تشکر از همسرم

تو این پست میخوام از همسر گلم تشکر کنم. مصطفی عزیزم ازت ممنونم . ممنونم به خاطر 9ماهی که درکنارم بودی و هیچ وقت تنهام نزاشتی. ممنونم به خاطر همه دل گرمیات و همه حرفای امیدوارکنندت تو اوج دل واپسیای من. ممنونم از تو همیشه سنگ صبورم بودی و همه بدخلقیای منو تو این دوران تحمل کردی و خم به ابرو نیاوردی. ممنونم به خاطر کارایی که تو دوران بعد از زایمانم ،تو لحظه ایی که واقعا درد امونم رو بریده بود برام انجام دادی.به خاطر اشکایی که ازم پاک کردی و به خاطر همه نوازشات ازت ممنونم. ممنونم از این که مراقب علیرضای کوچکمون هستی . ممنونم از این عارت نیست مثل خیلی از مردا پوشک علیرضا رو عوض کنی یا تو تعویض لباساش بهم کمک کنی  یا نگه...
18 شهريور 1393

انچه گذشت

سلام گل پسر مامان. باید ببخشی که اینقدر دیر اومدم.اخه حال مامانی خیلی روبراه نبود.باید از بابایی تشکر کنیم که وبتو اپ میکرد. حالا مامانی اومده از خاطرات این چند مدت بگه.     سلام گل پسر مامان. باید ببخشی که اینقدر دیر اومدم.اخه حال مامانی خیلی روبراه نبود.باید از بابایی تشکر کنیم که وبتو اپ میکرد. حالا مامانی اومده از خاطرات این چند مدت بگه. روز نهم تولدت از مرکز بهداشت تماس گرفتن گفتن جواب از تیروئدت یکم بالاست برای همین شمارو دوباره باید ببریم برای تکرار ازمایش.از اونجایی که مرخصی بابا جونی تمام شده بود شما با مامان جونی و باباجونی رفتی مرکز بهداشت. روز دهم تولدت مامان جونی شمارو برد حمام .اولین حمام زند...
18 شهريور 1393